Search
شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان کوتاه: روباه گرسنه

داستان کوتاه: روباه گرسنه

داستان کوتاه: روباه گرسنه

http://www.beytoote.com/images/stories/baby/ba1092.jpg

روباه گرسنه

روزی روزگاری،یک روباه گرسنه وجود داشت که در جستجوی غذا به این ور و آن ور می رفت.او خیلی گرسنه بود.هر چقدر که تلاش کرد ،نتوانست غذایی پیدا کند.عاقبت به گوشه ای از جنگل رفت و در آنجا به جستجوی غذا پرداخت.درخت بزرگی را مشاهده کرد که سوراخی در آن وجود داشت.

داخل سوراخ یک بسته وجود داشت.روباه گرسنه فکر کرد که ممکن است در داخل آن بسته غذا باشد ،در نتیجه خیلی خوشحال شد. بداخل سوراخ پرید و دید که در آنجا کلی نان،گوشت و میوه وجود دارد.

چوب بر پیر غذاهایش را در دورن آن سوراخ گذاشته بود و خودش مشغول چوب بری بود.

روباه با خوشحالی مشغول خوردن غذاها شد.وقتی که غذا خوردن را به پایان رسانید،احساس تشنگی کرد و تصمیم گرفت که از درون تنه درخت بیرون بیاید و به سمت چشمه ای برود که در آن نزدیکی وجود داشت.اما او نمی توانست از درون تنه درخت بیرون بیاید. تلاش بسیار زیادی کرد،اما بیرون آمدن از درون تنه تنگ درخت ناممکن بود.چه اتفاقی افتاده بود؟

بله روباه غذای زیادی خورده بود و شکمش خیلی بزرگ شده بود و حالا به اطراف تنه درخت گیر می کرد.

روباه بسیار غمگین و ناراحت شد.او به خودش گفت: ” من باید قبل از پریدن به درون سوراخ اندکی فکر می کردم.”




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *