Search
شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان کوتاه: مورچه و مگس

داستان کوتاه: مورچه و مگس

داستان کوتاه: مورچه و مگس

http://www.parsnaz.ir/user_files/L13718895839.jpg

در یک زمانی،یک مورچه و یک مگس بر سر اینکه کدامیک مهمتر می باشند،با هم بحث می کردند.

مگس گفت:

” مورچه! چه فکری می کنی؟ تو چطور خودت را با من مقایسه می کنی؟به من نگاه کن! تو سخت کار می کنی ولی من با دانایی و ثروت زندگی می کنم. من بداخل معابد پرواز می کنم و هدایا را مزه می کنم. من می توانم بر روی تاج شاه بنشینم و پیشانی ملکه را ببوسم. من کار نمی کنم،اما بهترین زندگی را دارم.”

مورچه پاسخ داد:

” مغرور نباش! همواره وقتی که وارد معابد می شوی از تو بدشان می آید.تو خیلی زود مجبوری از روی تاج شاه و پیشانی ملکه برخیزی.تو هیچ چیز برای مواقعی که مشکل داری و نمی توانی پرواز کنی،نداری. در زمستانها، از پهن گاوها خودت را سیر می کنی. به من نگاه کن! من سخت کار می کنم و انباری از غله را برای فصل زمستان جمع می کنم. بعدا، وقتی که تو در سرما می لرزی،من در خانه گرم و دنجم،راحت هستم. من برای هر فصل سال ،آمادگی دارم و تو فقط لاف می زنی!




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *