Search
شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان کوتاه: میمون ها و زنگ

داستان کوتاه: میمون ها و زنگ

داستان کوتاه: میمون ها و زنگ

http://www.patugh.ir/up/2012/03/hat-seller-and-monkeys-Optimized.jpg

روزگاری در یک شهر،دزدی زندگی می کرد.یک روز او زنگ معبد را دزدید و بداخل جنگل فرار کرد. ببری دزد را دید و به او حمله کرد.زنگ به زمین افتاد. ببر بدن دزد را با خودش کشید و به گوشه ای برد و گوشتش را خورد. چند میمون که از آنجا می گذشتند،زنگ را دیدند و شروع به بازی کردن با آن کردند. صدای زنگ را مردم شهر شنیدند. عده ای وارد جنگل شدند و استخوانهای یک آدم را دیدند که تازه خورده شده است. مردم ترسیدند و گفتند که حتما این کار یک هیولا است. الان هم که زنگ می زند قصد دارد،ما را به طرف خود بکشاند و همین بلا را سر ما بیاورد. ترسیدند و به شهر برگشتند. با شنیدن صدای زنگ ، هر روز شایعات زیادی در شهر بوجود می آمد و بر ترس مردم افزوده می شد.

یک روز زن شجاعی از درون جنگل می گذشت. میمون ها را دید که دارند با زنگ بازی می کنند.

زن به نزد شاه رفت و گفت: اعلی حضرت،عنقریب هیولا بر شهر مستولی خواهد شد.اگر مقداری پول به من بدهید،من او را منصرف می کنم.زنگ را از او می گیرم و به شهر می آورم.

شاه که دوست داشت این مشکل زودتر حل شود،موافقت کرد و دستور داد که مقدار زیادی پول به آن زن بدهند.

زن مقدار زیادی میوه تهیه کرد و به جنگل رفت. در نزدیک جایی که میمونها بودند،میوه ها را در زیر درختی قرار داد و ظاهرا مشغول عبادت شد. میمون ها کم کم متوجه میوه ها شدند و زنگ را رها کردند و به سمت میوه ها حمله ور شدند.

زن فورا زنگ را برداشت و به شهر برد و به شاه گفت که هیولا را راضی کرده تا آنجا را ترک کند و آرامش در شهر بوجود آمد.




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *