Search
جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
  • :
  • :

ماهی کوچولوی تنها

ماهی کوچولوی تنها

ماهی کوچولوی تنها

|ماهی کوچولوی تنها از وبسایت و مرکز خبرهای جدید مرجع حیوانات|

قصه ماهی کوچولوی تنها

روزی توی یک مرداب قشنگ چند تا ماهی کوچولو در کنار هم زندگی می کردند. هر روز صبح که از خواب بیدار می شدند با هم بازی می کردند تا شب که آنقدر خسته می شدند و همچنین نمی دانستند که کجا خوابشان می برد. بین آن ماهی ها یک ماهی کوچولویی بود که خیلی با بقیه تفاوت داشت و همچنین دائما بهانه گیری می کرد و همچنین با بقیه قهر بود. یک روزی از آن روزها بچه ماهی ها اراده و تصمیم راسخ گرفتند که ماهی کوچولو را به بازی راه ندهند تا شاید درس خوبی برایش می شود.

در آن هم روز قبل از آن که ماهی کوچولو بهانه گیری کند، دوستانش بهانه گرفتند و همچنین با او قهر کردند. ماهی کوچولو هم سرش را پایین انداخت و همچنین از بازی بیرون رفت. مدتی در گوشه ای نشست و همچنین به دوستانش نگاه کرد ولی خیلی زود حوصله اش سر رفت و همچنین به سمت ساحل حرکت کرد.

نزدیک ساحل که شد قورباغه ای را دید که روی یک بلندی نشسته و همچنین گریه می کرد. از قورباغه پرسید: چرا گریه می کنی؟ چرا تنهایی؟ تو را هم دوستانت توی بازی راه ندادند؟

قورباغه گفت: من از بلندی می ترسم. همه پریدند توی آب ولی من نتوانستم. بنابراین آنها همه رفتند و همچنین من را تنها گذاشتند.

ماهی کوچولو فکری کرد و همچنین گفت: خب قورباغه عزیز، من کمکت می کنم تا بیایی توی آب. ولی به آن شرط که من و همچنین تو دوستان خوبی جهت همدیگر باشیم.

قورباغه گفت: باشه… ولی تو چطوری می خواهی به من کمک کنی؟

ماهی کوچولو رفت و همچنین از لاک پشت پیر خواهش کرد که به لب مرداب و همچنین زیر بلندی برود تا قورباغه پشت او سوار می شود و همچنین به داخل آب بیاید. لاک پشت هم آن کار را کرد و همچنین قورباغه داخل آب پرید. هر دو از لاک پشت تشکر کردند و همچنین به وسط مرداب رفتند و همچنین مدتی با هم شنا و همچنین بازی کردند.

قورباغه یک دفعه دوستانش را دید و همچنین آنقدر خوشحال شد که به کل ماهی کوچولو که کمکش کرده بود به داخل آب بیاید را فراموش کرد و همچنین به سمت قورباغه های دیگر دوید و همچنین رفت.

ماهی کوچولو در آن هم روز سراغ هر جانوری رفت، آن هم جانور بعد از مدتی او را رها کرد و همچنین به سراغ دوستان خودش رفت.

ماهی کوچولو تنها شده بود و همچنین در گوشه ای نشسته بود و همچنین به اطرافش نگاه می کرد.

در آن هنگام چند تا اسب آبی را دید که با همدیگر شاد و همچنین خوشحال بازی می کردند و همچنین به یاد دوستانش افتاد و همچنین با خودش گفت: مثل آن که هر کسی بایستی و حتما با همجنس خودش دوست باشد. منم بایستی و حتما بروم پیش دوستانم و همچنین قدر آنها را بدانم تا هیچ وقت تنها نباشم.
***

ماهی کوچولوی تنها در تاریخ ۱۳ March 2014 | 3:08 pm نشر یافته شده شده می باشد




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *