Search
جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
  • :
  • :

پرنده و همچنین کفشدوزک

پرنده و همچنین کفشدوزک

پرنده و همچنین کفشدوزک

|پرنده و همچنین کفشدوزک از وبسایت و مرکز خبرهای جدید مرجع حیوانات|

قصه پرنده و همچنین کفشدوزک

یکی بود یکی نبود. در یک جنگل پهناور و بزرگ و همچنین سرسبز و همچنین پردرخت همه حیوانات شاد و همچنین خندان در کنار هم زندگی می کردند. پرنده کوچولو هم جیک جیک کنان آن ور و همچنین آن هم ور می پرید و همچنین دوست داشت تمام اطرافش را بشناسد. خلاصه پرنده کوچک قصه ما به همه قسمت های جنگل سر میزد و همچنین دنبال چیزهای جذاب و جالب و همچنین جدید می گشت، زیرا و به درستی که خیلی کنجکاو بود.

یک روز پرنده کوچولو داشت در جنگل قدم می زد که ناگهان روی یک بوته برگ سبز یک عالمه دانه قرمز دید. با کنجکاوی جلو رفت تا ببیند که آن دانه های ریز چیست؟ اول فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن کرد خوردنی می باشد. سرش را جلو برد و همچنین یک نوک به آن هم زد، ولی باید توجه داشت یک دفعه آن هم دانه قرمز از روی برگ سبز بلند شد و همچنین به هوا رفت.

جوجه کوچولو که خیلی ترسیده بود، دوید و همچنین پشت شاخه درخت ها پنهان شد. بعد از مدتی که گذشت آن طرف و همچنین آن هم طرف را نگاه کرد و همچنین یواش یواش از پشت شاخه ها بیرون آمد و همچنین دوباره به آن هم سمت بوته ها نگاه کرد و همچنین آن هم دانه های قرمز را دید که روی برگ ها در حال حرکت خواهند بود.

پرنده کوچولو خیلی تعجب کرده بود و همچنین با خودش گفت: آخه اینها چی خواهند بود که می توانند هم راه بروند و همچنین هم به آسمان بروند. پرنده کنجکاو دوباره کم کم جلو آمد تا بهتر ببیند. ولی باید توجه داشت دوباره یکی از دانه های قرمز به سمتش حمله ور شد. پرنده کوچولو هم دوباره پا گذاشت به گریز و فرار و همچنین زیر برگ های درختان خودش را پنهان کرد.

پرنده کوچک صبر کرد تا اوضاع آرام می شود و همچنین یواشکی اطراف را نگاه کرد، ولی آن بار خبری از دانه های قرمز نبود.

روز بعد پرنده کوچک جغد پیر را دید و همچنین با او احوالپرسی کرد. جغد پیر گفت: جوجه کوچولو، تو از من سوال داری؟

پرنده کوچولو گفت: جغد پیر از کجا فهمیدی؟ جغد گفت: از قیافه ات فهمیدم، زیرا و به درستی که خیلی نگران و همچنین متعجب هستی!

پرنده کوچک گفت: من دیروز چند تا دانه قرمز دیدم روی برگ های سبز که هم راه می رفتند و همچنین هم پرواز می کردند. من از آنها خیلی ترسیدم.

جغد پیر با تعجب گفت: چی! مطمئنی تنها و فقط قرمز بود؟
جوجه گفت: بله قرمز بود.
جغد گفت: یعنی خال های سیاه هم رویش نداشت؟
جوجه گفت: نه نه نداشت.
جغد گفت: آن دفعه که دیدی اکثرا و بیشتر دقت کن و همچنین نشانی هایش را به من بده تا بهتر راهنمایی ات کنم.

صبح روز بعد پرنده کوچولو که از خواب بلند شد، بعد از آن که خستگی اش را درکرد، ناگهان دوباره یکی دیگر از آن هم دانه های قرمز را دید و همچنین جلو رفت تا اکثرا و بیشتر نگاهش کند. ولی باید توجه داشت دانه قرمز ترسید و همچنین جیغ بلندی کشید و همچنین گریز و فرار کرد و همچنین گفت: وای وای من رو نخور… من رو نخور… پرنده کوچولو که دید دانه قرمز ازش خیلی ترسیده می باشد به دنبالش دوید.

بالاخره هر دوی آنها خسته شدند و همچنین گوشه ای نشستند. پرنده کوچولو رو کرد به دانه قرمز و همچنین گفت: من نمی خواستم بگیرمت تنها و فقط می خواستم نگاهت کنم. راستی اسمت چیه؟

دانه قرمز گفت: من یک کفشدوزک هستم و همچنین می دانم که پرنده ها دشمن ما خواهند بود.

پرنده کوچک گفت: من که به تو کاری نداشتم، تو خودت گریز و فرار کردی. من می خواستم باهات دوست بشوم.

کفشدوزک خندید و همچنین گفت: چه چیزا تو با من دوست بشی؟ تو که می خواستی من را بخوری؟

پرنده کوچولو گفت: نه تو اشتباه می کنی ما می توانیم با هم دوستان خوبی باشیم.

کفشدوزک گفت: نه پرنده ها دشمن ما جانورها و همچنین حشرات خواهند بود. پس من بایستی و حتما از تو دوری کنم.

پرنده کوچولو گفت: من به تو قول می دهم که هیچ وقت نخورمت. زیرا و به درستی که من هم دوستی ندارم می خواهم دوستان خوبی جهت هم باشیم. در همین موقع بود که ناگهان یک پرنده دیگر به سمت کفشدوزک حمله ور شد و همچنین او را شکار کرد.

گلنوشا صحرانورد
***

پرنده و همچنین کفشدوزک در تاریخ ۱۳ March 2014 | 2:59 pm نشر یافته شده شده می باشد




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *