Search
جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان: سرگردانی پسر هیزم شکن در جنگل

داستان: سرگردانی پسر هیزم شکن در جنگل

سرگردانی پسر هیزم شکن در جنگل

|سرگردانی پسر هیزم شکن در جنگل از وبسایت و مرکز خبرهای جدید مرجع حیوانات|

قصه سرگردانی پسر هیزم شکن در جنگل

هر روز غروب که می شد پژمان کوچولو دست از بازی می کشید و همچنین به اتاق می رفت ولی زیرا و به درستی که هیچ خواهر و همچنین برادری نداشت دلش تنگ می شد و همچنین می خواست که با کسی حرف بزند.

مادر پژمان که اکثرا و بیشتر وقت ها سرگرم انجام کارها بود، وقت و همچنین حوصله کافی جهت حرف زدن با او را نداشت به همین خاطر بود که پژمان به یاد پدرش می افتاد. مدت ها بود که پدر پژمان از او خداحافظی کرده و همچنین رفته بود.
پژمان هر روز سراغ پدر را از مادر می گرفت تا آنکه کم کم دلتنگی هایش زیادتر شد. هر چند که گاهی با پدر تلفنی حرف می زد، ولی با آن حال او می خواست که پدرش در منزل و خانه و همچنین پیش آنها باشد.

دلواپسی های پژمان کوچولو هر روز اکثرا و بیشتر و همچنین اکثرا و بیشتر شد تا آنکه پژمان کوچولو دیگر نتوانست آن دوری و همچنین ناراحتی را تحمل کند، به خاطر همین هم به سختی مریض شد.
مادر پژمان که او را خیلی دوست داشت، یک شب که کنار رختخواب او نشسته بود، جهت او قصه پسرکی را تعریف کرد که در یک کوهستان پهناور و بزرگ و همچنین جنگلی گم شده بود.

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود.
در یک کوهستان پهناور و بزرگ و همچنین پر از درخت یک پسر کوچولو با پدرش که هیزم شکن بود راه افتادند. آنها می خواستند به مقدار و اندازه کافی هیزم جمع کنند تا تمام زمستان بتوانند کلبه چوبی شان را گرم نگه دارند. پدر که تبر بزرگی را برداشته بود و همچنین کوله پشتی را پر از آذوقه کرده بود از آن هم اول به پسرش گفته بود:

خداداد پسرم، در صورتی که در میان درختان آن جنگل کوهستانی از من دور ماندی، یک وقت راه نیفتی و همچنین به هر طرفی بروی. تو بایستی و حتما همانجا باشی تا من برگردم و همچنین تو را پیدا کنم.
خداداد به حرف های پدرش گوش کرد. چند روزی بود که آنها در جنگل می گشتند و همچنین درخت هایی را که خشک شده بودند، با تبر تکه تکه می کردند و همچنین بعد هم دور آن هم را با طناب می بستند و همچنین آماده می کردند که به کلبه چوبی شان ببرند.

تا آنکه یک روز صبح هنگام و زمانی که خداداد چشم باز کرد، پدرش را ندید.
کمی به آن طرف و همچنین آن هم طرف نگاه کرد، چند بار پدرش را با صدای بلند، صدا کرد، ولی هنگام و زمانی که هیچ جوابی نشنید، آرام آرام دلش پر از ترس شد.

او با خودش فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن کرد: یعنی چه اتفاقی افتاده که از پدرم هیچ خبری نیست؟ چرا پدر من را از خواب بیدار نکرد و همچنین با خودش نبرد؟

خداداد با به یاد آوردن آن مساله اراده و تصمیم راسخ گرفت که به طرف جایی که اول بود، راه بیفتد. هنوز آن هم تخته سنگ را که کنار یک درخت خیلی بلند بود، به یاد داشت.
حتما می توانسته بود خاکستر آتشی را که شب قبل با پدر روشن کرده بودند، پیدا کند. جهت همین بود که او دوباره شروع به جستجو در جنگل کرد. ولی آن کار او هم بی فایده بود.

هوای درون جنگل کم کم داشت تاریک می شد. هر چه هوا تاریک تر می شد، خداداد اکثرا و بیشتر احساس خستگی و همچنین گرسنگی می کرد. بالاخره خداداد از شدت خستگی زیر یک درخت نشست. در همین لحظه بود که ترس تمام قلبش را پر کرد. او نمی دانست بایستی و حتما چکار کند.
قطره های اشک او سرازیر شده بود. پسر کوچولو همانجا زیر درخت بعد از دقایقی به خواب رفت. نیمه های شب بود که از شدت سرما از خواب پرید و همچنین دوباره به یادش آمد که از پدرش دور مانده می باشد.

یک دفعه فکری به ذهنش رسید. در آن چند روزی که در جنگل بودند پدر دو سنگ چخماق به او داده بود و همچنین هر بار از به هم زدن آن هم سنگ ها آتش درست می کرد. دست های کوچکش را در جیب لباسش کرد. سنگ ها را بیرون آورد و همچنین مثل پدر شروع به زدن آنها به هم کرد.
بعد از چند دقیقه خداداد توانسته بود جهت خودش آتشی درست کند. کنار آتش که نشست کمی گرم شد. او می دانست که شعله های آتش باعث می می شود حیواناتی که درون جنگل زندگی می کنند به او نزدیک نشوند.

با روشن شدن هوا خداداد دوباره به فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن افتاد که به جستجوی پدرش برود. او آن بار از میوه های درختان جنگلی شروع به خوردن کرد. او سعی می کرد تمام کارهایی را که پدر در آن روزها در جنگل انجام می داد، به یاد بیاورد.

آن هم روز هم او در صورتی که چه تا غروب در جنگل به دنبال پدر گشت ولی نتوانست او را پیدا کند. شب دوم او آتشی بزرگتر درست کرد.
روز سوم بود که خداداد از آن شرایط خسته شده بود. هر چند توانسته بود خودش را گرم و همچنین سیر نگه دارد ولی دلش جهت پدر تنگ شده بود.

دوباره زیر یک درخت نشست و همچنین به فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن رفت. به یاد روزهایی افتاد که کنار پدر و همچنین مادرش درون کلبه چوبی شان زندگی می کردند. به یاد مرغ و همچنین خروس هایشان افتاد. اشک چشمانش را پر کرده بود و همچنین دیگر نمی دانست که بایستی و حتما چکار کند.

آن هم شب هم آتش بزرگی درست کرد و همچنین کنار آن هم نشست. نمی دانست تا چند روز دیگر آن شرایط ادامه دارد. ولی باید توجه داشت یک دفعه به یاد حرف های مادرش افتاد.
مادر به او گفته بود هر وقت که دلت گرفت، آرزویت را کف دست هایت بگذار، چشمانت را ببند و همچنین بعد از خداوند تبارک و تعالی آن هم را بخواه. آخر هم آن هم را با تمام قدرتی که داری به طرف آسمان فوت کن.

خداداد در حالی که اشک می ریخت، آرزویش را که بازگشت پدر بود، در کف دستش تصور کرد. بعد چشم هایش را بست و همچنین با خداوند تبارک و تعالی شروع به حرف زدن کرد. او از خداوند تبارک و تعالی خواست که هر چه سریع تر پدرش را به او برساند.
بعد هم آن هم روش که مادرش گفته بود، دستش را به طرف آسمان بالا برد و همچنین با تمام قدرتی که داشت آرزویش را به طرف آسمان فوت کرد.

صبح زود بود که با صدای آواز یک پرنده بیدار شد، احساس کرد که بوی عطر خوبی به مشامش می رسد. فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن کرد که خواب می بیند، جهت همین یک بار دیگر بو کشید. آرام چشمایش را باز کرد. آتشی که دیشب روشن کرده بود، هنوز خاموش نشده بود. ظرف کوچکشان روی آتش بود و همچنین پدر با آن هم لبخند همیشگی کنار آتش نشسته بود.
خداداد خودش را در آغوش پدر انداخت و همچنین شروع به گریه کرد.

هیزم شکن در حالی که موهای او را نوازش می کرد گفت: پسرم گفته بودم که از جایی که هستی تکان نخور. من جهت شکستن هیزم کمی از تو دور شده بودم و همچنین زیرا و به درستی که خواب بودی نمی خواستم که بیدارت کنم. ولی آن دوری درس خوبی جهت تو بود. تو یاد گرفتی که چگونه و چطوری از خودت مراقبت کنی. آن دوری باعث شد که تو مرد شوی.
هیزم شکن و همچنین پسرش آن هم روز به طرف کلبه چوبی شان راه افتادند. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

پژمان با تمام شدن قصه به خداداد فکر کردن و اندیشیدن کردن و اندیشیدن کرد. او هم دوست داشت تا بازگشتن پدرش مرد می شود. او بایستی و حتما پهناور و بزرگ می شد. جهت همین بود که پژمان اراده و تصمیم راسخ بزرگی گرفت. او می خواست با تمام مشکلاتی که داشت تا بازگشت پدر صبر کند.

چند روز بعد بود که پژمان آرزوی بازگشت پدر را در کف دستش گذاشت و همچنین از خداوند تبارک و تعالی خواست که پدرش به منزل و خانه برگردد. بعد هم دستش را به طرف آسمان گرفت و همچنین آن هم را با تمام قدرتی که داشت فوت کرد.

آخر هفته هنگام و زمانی که صدای زنگ آپارتمان به گوش رسید و همچنین پژمان در را باز کرد، باور نمی کرد که پدر از مأموریت برگشته و همچنین خداوند تبارک و تعالی آرزوی او را برآورده کرده می باشد.

سوسن یاری
***

سرگردانی پسر هیزم شکن در جنگل در تاریخ ۱۳ March 2014 | 12:06 am نشر یافته شده شده می باشد




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *