Search
جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
  • :
  • :

داستان: ابر کوچولو و همچنین مامانش

داستان: ابر کوچولو و همچنین مامانش

ابر کوچولو و همچنین مامانش

|ابر کوچولو و همچنین مامانش از وبسایت و مرکز خبرهای جدید مرجع حیوانات|

قصه ابر کوچولو و همچنین مامانش

ابر کوچولو، ناخوش و غمگین بود. رفت پیش مامان ابر. مامان ابر گفت: چی شده؟ باز با ابرهای دیگر دعوایت شده؟

ابر کوچولو گفت: نه! با باد دعوایم شده می باشد. هی مرا هُل می دهد و همچنین میزند به ابرهای دیگر.

مامان ابر خندید و همچنین گفت: باد دوست ماست. مگر تو دوست نداری باران شوی؟

چشم های ابر کوچولو برق زد. آرزو داشت باران می شود. برود روی زمین. گل های کوچولو را آب بدهد. با قطره های توی رودخانه همبازی می شود.

ابر کوچولو گفت: دوست دارم باران شوم.

مامان ابر گفت: او، تو و همچنین ابرهای دیگر را به طرف همدیگر هُل می دهد تا رعد و همچنین برق می شود. رعد و همچنین برق هم که بشود تو باران می شوید.

ابر کوچولو گفت: چه خوب! در همین وقت سر و همچنین کله باد پیدا شد. با دیدن ابر کوچولو و همچنین مامانش گفت: آماده اید باران شوید؟

ابر کوچولو و همچنین مامانش فریاد زدند: بله!

باد آن هم دو تا را با دست های قوی اش گرفت و همچنین هُل داد طرف ابرهای دیگر. ابرها که به همدیگر خوردند، از شادی و همچنین هیجان فریاد زدند.

همه جا یک لحظه روشن شد. ابر کوچولو به مامانش گفت: چه قدر رعد و همچنین برق قشنگ می باشد!

مامان ابر گفت: آره عزیزم! در حال حاظر دیگر باران می شویم.

ابر کوچولو و همچنین مامانش باران شدند و همچنین بر روی زمین و همچنین گلها باریدند و همچنین یک رنگین کمان خیلی زیاد زیبا به وجود آوردند.

محدثه رضایی
***

ابر کوچولو و همچنین مامانش در تاریخ ۱۲ March 2014 | 11:43 pm نشر یافته شده شده می باشد




پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *